دهقان فداكار پير شد ، چوپان دروغگو عزيز شد شنگول و منگول گرگ شدند كوكب خانم حوصلۀ مهمون نداره كبري تصميم گرفته دماغشو عمل كنه روباه و زاغ دستشون تو يه كاسه است حسنك گوسفنداشو فروخته اومده تهران شده آبدارچي يه شركت آرش كمانگير معتاد شد شيرين ، فرهادو پيچوند و با دوست پسرش رفت اسكي رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و با موتور كيف قاپي ميكنن راستي چرا چنين شد؟.............
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387توسط فرشته |
|
About
آنقدر رنج كشيدم ز جهان سير شدم صورتم گر چه جوان است ولي پير شدم در جواني نالهها كردم كسي يادم نكرد در قفس جان دادم و صياد آزادم نكرد