|
آدمها معمارند، معمار مسجد خويش،
لبم محکوم شد به ساده بودن غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن پاهایم محکوم شد به تنها رفتن آرزوهایم محکوم شد به محال بودن وجودم محکوم شد به تنها بودن عشقم محکوم شد به محبوس بودن و خدا هم مثل همیشه ما رو محکوم می کنه به تنهایی.........!
مجنون ليلي کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی قلم شدی، عشق شدم تو غم شدی هوای تو گمشده در صدای تو روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت شدی، قصه شدم خواب شدی هوای تو گمشده در صدای تو روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز دل ور نه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت
زرد است که لبریز حقایق شده است
پروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق هيچ كس ويرانيم را حس نكرد |
About![]()
آنقدر رنج كشيدم ز جهان سير شدم
Home
|