تبليغاتX
فراق

فراق

دهقان فداكار پير شد ، چوپان دروغگو عزيز شد
شنگول و منگول گرگ شدند
كوكب خانم حوصلۀ مهمون نداره كبري تصميم گرفته دماغشو عمل كنه
روباه و زاغ دستشون تو يه كاسه است
حسنك گوسفنداشو فروخته اومده تهران شده آبدارچي يه شركت
آرش كمانگير معتاد شد
شيرين ، فرهادو پيچوند و با دوست پسرش رفت اسكي
رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و با موتور كيف قاپي ميكنن
راستي چرا چنين شد؟.............

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387توسط فرشته | |

شايد آنروز كه سهراب نوشت تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اين طور نوشت : چه شقايق باشي چه گل ميخك و ياس

زندگي اجباريست

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387توسط فرشته | |

زندگي گفت كه آخر چه شود حاصل من ؟
عشق فرمود تا چه گويد دل من
عقل ناليد كجا حل شود مشكل من ؟
مرگ خنديد در خانۀ ويرانۀ من

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387توسط فرشته | |

اي كاش ميدانستي كه برايم چه بودي ؟به زلالي يك قطره آب به پاكي سجادۀ نماز مادرم و به سادگي نقاشي كودكانۀ يك بچۀ معصوم كه متشكل از يك كلبۀ كوچك وسط جنگلي كه فقط يك درخت دارد.اي كاش ميدانستي كه چشماني منتظر است تا ببينند تورا تا ببينند كه تو همچنان پاك و زلال و ساده‌اي اما دريغ چه  شد كه تو از زلالي به گل‌آلودي رسيدي از پاكي به كراهت و از سادگي گريزان شدي.اي كاش ميشد به چشمانمان بياموزيم كه افراد را آنطور كه هستند نبينند آنطور كه دوستشان داريم ببينند تا هيچ وقت ذره‌اي از محبتمان نسبت به ‌آنها كم نشود پدران را هميشه نگران ماردان را هميشه مهربان خواهر و برادر را پارۀ تن و دوستان را همدم روزهاي تنهايي اي كاش هيچ درنده‌اي براي سير كردن شكمش به گنجشكي حمله نمی کرد اي كاش معني واقعي گذشت  را از برگ بياموزيم كه خود را در مقابل باد ، سپر شاخه ميكند تا هنگام طوفان خود را فدا كند ولي شاخه بماند كه با بهار آينده سايه‌اي به سر كودكي كه در حال بازي لي لي است بياندازد اي كاش برگ باشيم ...........اي كاش ............

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387توسط فرشته | |

  زغم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
 عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است اينكه گويند به دل است را ه دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387توسط فرشته | |

بي خبر از هم خوابيدن چه سود؟
بر مزار مردگان خويش ناليدن چه سود ?
دوست را تا زنده است بايد به فريادش رسيد
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشيدن چه سود?

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387توسط فرشته | |

غمخانۀ عشق تو به رضوان ندهم
 يك خار تورا به صد گلستان ندهم
تو معدن عشق آرزوهاي مني
 من كفر تورا به گنج ايمان ندهم

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387توسط فرشته | |

گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم بعد از اين بوسه دگر بار گناهي نكنم
بوسه دادي و چو برخواست لبم از لب تو توبه كردم كه دگر توبۀ بيجا نكنم .

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387توسط فرشته | |

من آن مرغ سيه بختم گريزان آشيان از من نه من از آشيان خوشدل نه خوشدل آشيان از من
به هر شاخي سفر كردم جفاي باغبان ديديم نه من از باغبان خودشدل نه خوشدل باغبان از من

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387توسط فرشته | |

هميشه رفتن رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت در بن‌بست هم راه آسمان باز است پرواز را بياموز.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387توسط فرشته | |

خداوندا دستانم خاليند و دلم غرق در آرزوها......
يا به قدرت بيكرانت دستانم را توانا گردان،
يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي كن .

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387توسط فرشته | |

آنگاه كه بر بلندترين قله رسيدي
لبخند خود را نثار تمام سنگريزه‌هايي كن كه پايت راخراشيدند.

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387توسط فرشته | |

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تورا
خبر از سرزنش خار جفا نيست تورا
مااسير غم و اصلا غم ما نيست تورا
با اسير غم خود رحم چرا نيست تورا

ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387توسط فرشته | |

يك ياس سفيد از جنس اميد يك تكه بلور از جنس حضور با هر چه صفاست با هر چه وفاست از سوي خدا تقديم تو باد
ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387توسط فرشته | |

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي‌آيد كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي‌آيد


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387توسط فرشته | |

اگر آن طاير قدسي به دست آرد دل مارا  به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387توسط فرشته | |